جان پس ازعمری دویدن لحظه ای آسوده بود

جان پس ازعمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود ازآنچه دل فرموده بود
عقل بادل روبرو شد،صبح دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی راکه دل پیموده بود
عقل کامل بود، فاخربود،حرف تازه داشت
دل پریشان بود،دل خون بود،دل فرسوده بود
عقل منطق داشت،حرفش رابه کرسی می نشاند
دل سراسر دست وپا می زد،ولی بیهوده بود
حرف مفت نیست اماصدبرابر پس گرفت
گردش دنیا اگرچیزی به ما افزوده بود
من کی ام؟!باغی که چون باعطرعشق آمیختم...
هراناری راکه پروردم به خون آلوده بود

/ 0 نظر / 11 بازدید