رضا جمشیدی

ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد
صد عقل به مسجد شد و خمخانه ندارد
در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
درخویش تپیدیم ولی داد فزون شد
بیداد ز دادی که غم خانه ندارد
دیوانه ترین مردم شهرم ، توکجایی؟
تا فاش بگویم چوتو افسانه ندارد
گیسوی بلندت همه شب ماه نهان کرد
آن مو که تورا هست دمی شانه ندارد؟
نغزی به مثل گفت همان طره ی زلفت
گر روز شود شمع تو پروانه ندارد
ما دلشدگان خیل اسیران شماییم
این خیل دریغ از تن و کاشانه ندارد
چون باز کنی پرده ز رخسار بگویی:
این دام پر از صید چرا دانه ندارد

/ 0 نظر / 10 بازدید