به مژگان سیــــــه کردی ٬ هزاران رخنه در دینم...(حافظ)

به مژگان سیــــــه کردی ٬ هزاران رخنه در دینم... 

بیـــــــــا کز چشم بیمارت ٬ هزاران درد برچینم...

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد...
...
مــــرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم...

جهان پیر است و بی بنیاد! از این فرهاد کش ها فریاد...

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم...

زتاب آتش دوری ٬ شدم غرق عرق چون گل...

بیار ای باد شبگیری٬ نسیمی زآن عرق چینم...

جهان فانی و باقی٬فدای شاهـــد و ســـاقی...

که سلطانی عالم را٬طفیل عشق می بینم...

اگر برجای من غیری گزیند دوست٬حاکم اوست...

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم...

صباح الـــخیر! زد بلبل...کجایی ساقیا برخیز...

که غوغا می کند در سر٬خیال خواب دوشینم...

شب رحلت هم از بستر٬روم در قصر حورالعین...

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالـــینم...

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد...

همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم...

/ 0 نظر / 36 بازدید