خدایا

خدایا !!چرا ،شعر باران شدم نشستم به پاییز مردادی ام فقط همزبان درختان شدم
برای خودم آسمان ساختم ،دعا گوی الهام قرآن شدم

شبیخون زدی بر نمازی که در،همه رکن هایش جنون حاکم است
قنوت و تشهد به جای سلام ،خدایا!! چرا شعر باران شدم؟؟

مرا دست دریا سپردی ببین ،همه کوسه ها هم غزلخوان شدند
عروس خزر ساغدوشم ولی ..عزیز دل مار و مرجان شدم

تو با قصه های نظامی خوشی و غافل که می خوانی ام خط به خط
به درد آمداین شعر از تیشه ات و تندیس تنهای دوران شدم

نوشتم که پروانه از درد مرد به دردش نخندید او شاعر است.......... ...
به خندیدنم پیله کردید و من شفیره تر از قبل و بی جان شدم

غزل می سرودم که مثل خدا (!!!)بخندم به سجاده های زمین
دوباره غزل در غزل مرد وباز ....گلی خام با نام انسان شدم

شقایق مرا دید و عمرش شکست ،نفس های کور و ..من و فاصله
به پیراهنت درد سنجاق شد وَ تنهاترین فرد کنعان شدم

/ 0 نظر / 17 بازدید