عاشق نَبُوَد هر که به میخانة ما خفت

فریاد زدم : عاشقتم ، عشق مرا کشت

خندید و به این عاشق دیوانه چنین گفت

عاشق نشود هرکه ز خمخانه ننوشید

مستانه نگردیده و بر دار نرقصید

عاشق نکند شکوه ز هر جور دلارام

غمنامه نگوید سرِ هر کوچه و هر بام

با عشوة معشوقه شود مست چو مستان

مستانه زند چهچه در باغ و گلستان

گفتم که چرا ازغم هجران سخنی نیست؟

پس این دل دیوانة ما بهر که و چیست ؟

عاشق که دلش با خس و خاشاک نرویید

زاهد نشد و جز ره میخانه نپویید

آن رقص سر دار، ز چه بنیاد نهادید

در معرکه ی عشق زچه بیداد نهادید

گر عاشق دیوانه چنان برگ خزان است

مجنون شده درعشق توهردم نگران است

فریاد اگر از غم و از خال لبان است

دودیست که از آتش آن سوز نهان است

گفتم که من ازعشق تو مُردَم، نه ز اغیار

از جور بمیرم ، نه که از عشوة بسیار

از تیر جفایت شده این سینه پر از چاک

این شعر نوشتم که رسد داد به افلاک

در کیش من از صبرنشان است، نه فریاد

گر داد زدم ، داد تو گردیده چو بیداد

این گفتم و معشوقة من نیز چنین گفت

عاشق اگر از دار بترسد، نشود یار

آن به که ببوسد لب هر بوتة پر خار

/ 1 نظر / 31 بازدید