باران که بیاید شعر هم، خواهم نوشید..

وقتی که دستها رو به اسمان و
تمامی نگاه به ابرهای باد آور،
 تشنگی را فریاد میکنم و
باران را.
هوای دل دیریست که ابریست،
و در حوالی پر ملال و پر از سکوت شب،
بی چراغ و بی کلمه،
مویه نویس، رنگین ترین رویاهای بارانم ،
در دفتر زندگی.
هنوز هم در باور خشکیده ی آسمان،
بی ماه و بی خورشید،
رویا میبینم.
رویا میبینم که شبنم شبنم باران خواهد بارید.
گلها سیراب و 
کبوتران خسته بر بام این کلبه برخواهند گشت.
رخساره ی کهنسالی و 
لبهای تشنه و ترک خورده،
خیس بوسه باران خواهد شد.
و هنوز هم درین باورم،
رد رنگین کمان،
از پنجره ها و در های بسته،
خواهد گذشت و 
و هوای این خانه،
پر از بوی باران و بابونه خواهد شد.
و هنوز بر این باورم،
رویاهای تشنگان دریا،
روزی یا شعر میشوند و خواهند سرایید،
و یا باران میشوند و خواهند بارید.
باران را به انتظار نشسته ام
باران که بیاید
شعر هم، خواهم نوشید...

 

/ 0 نظر / 11 بازدید