با تو، حکایتی دگراین دل ما بسر کند

با تو، حکایتی دگراین دل ما بسر کند

شب سیاه قصه، را هوای تو سحرکند

باورما نمیشود ، در سر ما نمیرود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم

چاره کار ما تویی ، یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر ، مرگ مگر اثر کند

مجرم ازاده منم ، تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی ، حکم سحر گاه تویی

/ 0 نظر / 12 بازدید