آه که چقدر سرانگشت خسته بر بخار این شیشه کشیدم

 

چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر

تا خواب سر شاخه در شوق نور

تا صحبت پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!

باز عابران، همان عابران خسته ی همیشگی بودند

باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و شهر همان شهر ساکت سالیان!...

من اما از همان اول باران بی قرار می دانستم

دیدار دوباره ما میسر است...!

مرا نان و آبی، علاقه عریانی، ترانه خردی، توشه قناعتی بس بود

تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]