نمی دانم چرا همیشه آدمها را با چشمهایشان به یاد آورده ایم؟!
شاید چون از قدیم گفته اند چشمها پنجره ی روح انسانند.
اما دست ها… دستها انگار صادق ترند.
با زبان نگاه حرف نمی زنند، بلد نیستند دروغ بگویند، اما در سکوتی مبهم ، یک عمر خاطره را رو به رویت ردیف می کنند.
گاهی یک دریا مهربانی می شوند و وادارت می کنند از ته دل بخندی.
گاهی یک کوه ،محکم می شوند و دلت را به حضور کسی قرص می کنند.
گاهی هم بی صدا دور می شوند و دلتنگی، بهانه ی بغض های گاه و بیگاهت می شود.
دست ها بی منت هیچ نگاه سوزانی دلت را گرم می کنند و بی پشتوانه ی کلام شاعرانه روزگارت را شیرین و حتی می توانند مثل افسانه های قدیمی از معجزه های نا به هنگام و رویاهایی شیرین حکایت کنند.
دست ها، این دست های آرام ، هر چقدر هم خسته، هر چقدر هم که دور اما به یادت می آورند روزی، جایی، کسی بوده که نقشی از لطف حضورش را در خاطراتت جا گذاشته است و روزی دیگر بی هوا به خواب هایت سفر کرده.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩۳/٥/٢۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]