تنهایی من
 
نويسندگان

تنهایی را دوست دارم
به شرط آنکه هر از گاهی،
دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم

 

 

موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٦/۱٩ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]
در کنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد
کـــس جـای در ایــن خــانه ویــــرانه نــــدارد
دل را بکــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آرد
کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدارد
در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست
آن شمــــع که میســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد
گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی
گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد
ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده چه تاثیــــــــر
راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد
در انجمــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای
دیــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانــــه نـــــدارد
از شــــاه و گــدا هــر کـه در ایــن میـکده ره یافـت
جــز خون دل خـــویــش به پیمـــــــانـه نـــــدارد
تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا
ده روزه عمـــــــــر این همـه افســانـــه نــــــدارد

موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٦/۱۸ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

عشوه ئی ناب تو عشق کهنه را سر میکند
گردش چشم خمار تو چی محشر میکند
بهر قتل من نباشد حاجت تیر و کمان
چون نگاه راز دارت کار خنجر میکند
گردش چشم خمار تو چی محشر میکند
گردش چشم خمار تو چی محشر میکند
عشوه ئی ناب تو عشق کهنه را سر میکند
بهر بسمل کردن من یک نگاه تو بس است
چون نگاه دیگر تو خاک بر سر می کند
گردش چشم خمار تو چی محشر میکند
گردش چشم خمار تو چی محشر میکند
عشوه ئی ناب تو عشق کهنه را سر میکند
عشوه ئی ناب تو عشق کهنه را سر میکند
گردش چشم خمار تو چی محشر میکند
گردش چشم خمار تو چی محشر میکند
عشوه ئی ناب تو عشق کهنه را سر میکند


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/٢٦ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

گر یار زند بر دف و صد غصه براند
من نیز غزل گویم و تا یار بخواند... 
چرخی بزنم ، هو بکشم با دم سازش
صد باده بیارم که در آن حال بماند


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/٢٤ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

گر یار زند بر دف و صد غصه براند
من نیز غزل گویم و تا یار بخواند... 
چرخی بزنم ، هو بکشم با دم سازش
صد باده بیارم که در آن حال بماند


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/٢٤ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ناجی من
آن روزآمدی
گام برساحل متروکه ام نهادی
و من
ناگه درذوق خود جوشیدم
تلاطم از نهادم برخواست
در حظ و بهرِ قدم‌هایت خروشیدم
در دل سردآب تنهایی ام
فوران کردم
یکباره کوه شدم و سر به فلک کشیدم
روز و شب، ماه و سال
لحظه لحظه بود در جوار تو
زمان تسلیم و برده عشقمان بود
من گرد تو می گشتم
و جهان گرد من و تو
ناجیِ من...
افسوس رفتی
جهانم تیره گشت
زمان ایستاد
حال من اسیر و برده ی زمانم
لحظه هایم
ساعت ها می گذرد
و ساعت هایم
سالها طول می کشد
حال جهان می گردد
و منِ سرگردان
از نبود تو
گرد جهان می گردم


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/۱٧ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش خودت را سر قبرم برسانی


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/۱۳ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ای دل نادان
آرزویت چیست
جستجویت چیست
کیست این تنها
این منم این من
بیکس و تنها
در دل این دشت
موج ها تشنه
تشنهء دریا
اضطراب از چیست
این چه درد تلخ
این چه اندوهیست
گفته نتوانی
آرزویت را
در تمام عمر
سال های سال
در خیال تو عشق معشوقیست
زانرو حیرانی
این چمن خاموش
آسمان خاموش
این طپش از چیست
خانه ی دل را
ای دل نادان
با گریستن هات 
تلخ میسوزم
سینه پر درد است
ای دل مجنون
ای دل مجروح
شهر پر مردم
یک تو تنهائی
ای دل نادان
ای دل نادان


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

نام من خواهى اگر، من شاعرى دیوانه ام
همنشین شمعم و همصحبت پروانه ام


همره دُردى کشان کوى سربازان عشق
همزبان ساقى و همسایه میخانه ام


چونکه گنج عشق در من گشته پنهان لاجرم
با زبانى آتشین و با دلى ویرانه ام


نقل و بادام لب و چشمت اگر باشد مدام
ساغرى پر کن که من دلداده پیمانه ام


تا که یک شب از درم آئى و احیایم کنى
من رهت را پر گهر می سازم از دردانه ام


گر بدانم کى به بزمم پا نهى اى سرو ناز
با گل و مى نیک می آرایم این کاشانه ام


از سر مستى و شیدائى چو ترکم می کنى
کى به گوشت می رسد این ناله مستانه ام


ناز پرورد منى، اى من بلا گردان تو
جان نثارت می کنم گر پا نهى در خانه ام


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/٦ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/٥ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

هر آن مستی که بشناسد سر از پای

از او دعوی مستی ، ناپسند است

دلی کز عشق جانان دردمند است

همو داند که قدر عشق چند است

دلا گر عاشقی ، از عشق بگذر

که تا مشغول عشقی ، عشق بند است

و گر در عشق از عشقت خبر نیست

تو را این عشق ، عشق سودمند است


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٥/۱ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٤/٢٧ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

گر چه احوالم نمیپرسی ,ولی بر تو درود
دل ز یاد من بریدی ., باز هم بر تو درود
تو که در قلبت ,چه بی رحم بوده ای با قلب من
بی وفا ,رفتی ,بریدی ,باز هم بر تو درود
حال من خوب است ,تو باور نکن
انتظار است پشت دیده ,باز هم بر تو درود
حرف خاموش لبانم ,بر دو دیده خفته است
با دلی غمگین و بیمار ,ای عزیز بر تو درود


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٤/٢٠ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

روح و تن و این جسم من
از با تو بودن خسته است
قهر کردن چشم های تو
در ها به رویت بسته است
ما را ملالی نیست یار 
عمری دلم شکسته است
من ابر شوم باران شوی
این دل هنوزم تشنه است
عمری رها کردی منو 
چون یاد یاران رفته است
این تشنگی را جمع کن 
چون اب باران چشمه است


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٤/۸ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

کودک شیشه پاک کن
میان ماشین‌ها می چرخید
با دستمالی چرکی
به بهانه‌ی پاک کردن شیشه‌ها
اما هیچ کس او را نمی دید ...
هیچ کس سکه‌ای به کاسه‌اش نمی انداخت ...
یک روز راننده اتوبوس بی‌حواسی جانش را گرفت
و خیابان به ناگهان کفاره باران شد از اسکناس‌های بی حاصل ...
اما دیگر خیلی دیر بود خیلی... 

"چه تلخ است فقر "....


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٤/٦ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

گوشه گیرو ساده بودم شهرتم این گونه بود
کم صمیمى میشدم چون رغبتم این گونه بود

تا که دیدم روى او را در دلم آشوب شد
مى شدم آرام با او عادتم این گونه بود

"مى شود روزى بگوید دوستم داردخدا؟"
در قنوت هر نمازم حاجتم این گونه بود

در دلم ترس از نگاهش بود اما ناگهان
زل زدم در چشم هایش،طاقتم این گونه بود

هرکجا میدیدمش با هرکسى غیراز خودم
مشت میشد دست هایم،غیرتم این گونه بود

آتشى افتاد درجانم که او با دیگریست؟!
درسکوتم سوختم من،حسرتم این گونه بود

سرنوشتم را نوشته "عاشقىِ بى وصال"
من براى او نبودم ، قسمتم این گونه بود...


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٤/۳ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

در حریر گیسوانت دل زمانی خانه میکرد

شکوه ها از بی قراری با من دیوانه میکرد
با نگاه تو نگاهم روزگاری آشنا بود
در سکوت مبهم ما بی صدا فریاد ما بود
میشکفت از خنده ی تو صد چمن گل در خیالم
از دو چشم مست تو هر شب میشد افزون شور و حالم
هر سحر با یادت از خواب چشم خود را میگشودم
روزگاری با خیال تو عاشقی دیوانه بودم
ای دو چشم مست شهلای که تو را 
دیده ام هر روز و هر شب همه جا
بعد از این ناز تو دیگر نکشم
میکنم خود را ز دام تو رها
ای سراپا نقش دامی ای سراسر بی وفایی
حیف از آن احساس پاک من با تو حیف از آشنایی



موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/٢٩ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

گاهی خیال میکنم از من بریده ای!
بهتر ز من برای دلت برگزیده ای؟

از خود سوال میکنم آیا چه کرده ام؟
در فکر فرو می روم از من چه دیده ای؟

فرصت نمیدهی که کمی درد دل کنم...
گویا ازین نمونه مکرر شنیده ای...

از من عبور میکنی و دم نمیزنی...
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای...

یک روز می رسد که در آغوش گیرمت!!!
هرگز بعید نیست , خدارا چه دیده ای


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/٢٥ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
بی‌تابم و از غصهٔ این خواب ندارم
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست
اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من
زان روی که از جمله گرفتارترم من
روزی که نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادار ترم من
بر بی‌کسی من نگر و چارهٔ من کن
زان کز همه کس بی‌کس و بی‌یارترم من


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/٢٢ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

پدر ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮ 26 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ اینستاگرام ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ :
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !

ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ . 
ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...! 
ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮک ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟؟
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...

ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ... ؟ 
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...
اما ! 
ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!

آیا تا بحال ! 
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ 
ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، 
ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ 
ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؟؟!!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/٢۱ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/۱٦ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

مدتی بود لبم ، روزه ی لب های تو داشت
روزه ی شهدِ لب ِ لعلِ مربای تو داشت

چشم من ، تشنه ی آن چشمه ی نوشین تو بود
دل نگو ، ذکرِ لبش ، نام مقفّای تو داشت

قد تو سرو سِهی ، قامت تو قدّ قیام
چه کسی ، قامت و روی و قد و بالای تو داشت

عشق ، تعبیرِ قشنگی است برایم از تو
ورنه ، کمتر سخنی بود که معنای تو داشت

شهدِ شیرینِ لبت ، نوبه ی افطارم بود
شبنم روی گلت ، عطر و مسمّای تو داشت

جان گرفتم‌ به نگاه تو و کردم افطار
روزه ی عشقِ دلی را که تمنّای تو داشت


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/۱٦ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانی است خود را به که بسپاریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی*دیدم در خویش چه*ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی*بریم ابریــم و نمی*باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

دوران شکوه باد از خاطرمان رفته*است
امروز که سد بسته*است خشکیده و بی*باریم
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی*دیدم در خویش چه*ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی*بریم ابریــم و نمی*باریم


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/۸ ] [ ٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانی است خود را به که بسپاریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی*دیدم در خویش چه*ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی*بریم ابریــم و نمی*باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

دوران شکوه باد از خاطرمان رفته*است
امروز که سد بسته*است خشکیده و بی*باریم
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی*دیدم در خویش چه*ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی*بریم ابریــم و نمی*باریم


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/۸ ] [ ٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

یاور همیشه مومن؛
وقتی سخن از شقایق می گویی
وقتی رازقی را با بغض برایم پرپر میکنی
می دانی که آشفته بازار اینجا حریق سوزان دریاست
تو می دانی
جنگل جاری سالهاست در ذهن شمالی فراموش شده است
آری
دیگر پرنده ی مهاجری نیست که برای عاشقت قصه ی پریا بگوید
می دانی
کودکانه هایم در گذشته های دور فراموش شد
و دنیای این روزای من حضور در جشن دلتنگی آنروزهاست
من از این حصار خسته ام
صدایم کن
ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
برگرد و بیا که تا شام مهتاب پرواز کنیم... ای رفیق آخر من
لمس بودنت مبارک.

ای یگانه بی تکرار.........
در حسرت دیدار تو آواره ترینم


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/٦ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

یاور همیشه مومن؛
وقتی سخن از شقایق می گویی
وقتی رازقی را با بغض برایم پرپر میکنی
می دانی که آشفته بازار اینجا حریق سوزان دریاست
تو می دانی
جنگل جاری سالهاست در ذهن شمالی فراموش شده است
آری
دیگر پرنده ی مهاجری نیست که برای عاشقت قصه ی پریا بگوید
می دانی
کودکانه هایم در گذشته های دور فراموش شد
و دنیای این روزای من حضور در جشن دلتنگی آنروزهاست
من از این حصار خسته ام
صدایم کن
ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
برگرد و بیا که تا شام مهتاب پرواز کنیم... ای رفیق آخر من
لمس بودنت مبارک.

ای یگانه بی تکرار.........
در حسرت دیدار تو آواره ترینم


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/٦ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۳/۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

بشکن و بگشا در میخانه را 
خانه ات اباد منم مستِ مست

ساقی و ساغر همه را مست کن
نوشم ونوشم ز جام الست

نزد خدایت همه عالَم یکیست
عالِم و عاشق همه چون می پرست

خَلق اگر خُلق تو را دل بداد
رو, به بهشت ُ تو شو مستِ هست

مست شدم بس که سرودم ز مِی
بشکن و بگشا نکن دست ' دست


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٢/۳٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ 
ﯾﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﻣﺎﻧﺪﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ
ﺟﻤﻠﻪ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻨﺪ
ﻣﺎ ﺧﯿﺎﻝ ﯾﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺸﺎﻧﺪﯾﻢ
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺍﺯ ﺟﻮﯼ ﻣﻬﺮﺵ ﺁﺏ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ 
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﺶ ﻣﯿﻮﻩ ﻣﯽ ﺍﻓﺸﺎﻧﺪﯾﻢ
ﭼﻮﻥ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﻭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺩﺭﺵ ﺩﺭﺑﺎﻥ ﺷﺪﯾﻢ
ﭼﻮﻥ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﺮﻭﻥ ﺷﺪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﯾﻢ


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٢/٢٤ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٢/٢۱ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

روز اول بمن اموخت معلم....ا ...را 
خون دل خورد بسی نا نوشتم ....با ....را 
دست خود برد به بالا وپایین اورد 
تا من بخش کنم بابا را 
زنگ نقاشی من رنگ نمی دانستم 
اوبه من گفت ابی بکشم دریا را 
انقدر گفت از این فاصله ها دم دست 
تا مراعات کنم فاصله در املا را 
بازگو کرد دهقان فداکار که بود 
تا سر مشق دهد جمله خوبی ها را 
تا که از زندگیم کسر کنم سایه جهل 
با کمی حوصله اموخت به من منها را 
گفت روباه پنیر از دهن راغ ربود 
تا که یادم نرود حقه این دنیا را 
گفت ...ا....برسر خود نیز کلاهی دارد 
عشق با حوصله برداشت کلاه ما را 
ما که اموخته بودیم بابا نان داد 
پس ندیدم جرا خون دل بابا را 
درس دهقان فداکار فراموش شد و
زندگی برد که محتاج کند دارا را 
شوهرسارا شیدا در امد از اب 
کرد شامسیه زندگی سارا را 
بوی مرگ امد کبرا به مرادش نرسید 
سرطان رفت که تسلیم کند کبرا را 
کاش ان روز معلم عوض روبه وزاغ 
یاد می داد به ما زیرکی فردا را 
کاش ان روز سر بازی قایم باشک 
ایست می داد بد و زشتی فردا را 
او به ما گرجه الفبای محبت اموخت 
ما غلط یاد گرفتیم ....الف ....تا .....یا ..را 
تقدیم به تمام بزرگانی که 
پند دادند 
وبزرگی کردن تا ما الفبایی 
بی اموزیم ...


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٢/۱٤ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه
من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان
آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/٢/٥ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

خواندن یک شعر از حافظ
یا یک غزل از خیام

خواندن یک شعر از فروغ
یا یک قصه از شاملو

گفتن اسرار غیب خیام
یا دوختن لبهای عشقی در زندان

گفتن حقیت زیر شلاق زندانبان
یا زجه های وافقی از رفتار معشوقان

گشتن لای کتاب های کهنه و اشعار سپهری
امید سو سو در کتاب های صمد و کرم شب تاب

چه دنیای غریبی است
مردمان عجیبی

وفا سکوت کن
خدااااااا ناظر است !!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۱/۳٠ ] [ ٤:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۱/٢٦ ] [ ٥:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۱/٢٦ ] [ ٥:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ﺑﺮﺗــَﻞ ﺧﺎﮐﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ؛
ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺖ !
ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﮐﻮﺩﮎ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ! ؟
ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﮎ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﮑﻨﯽ !
ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ ! ﻭﻟﯽ . . .
ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ! . . .
ﻫﻤﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﺎﮐﻢ ! . . .
ﻭ ﺭﻭﺡ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺩَﻣﻴﺪﻩ ﻧﺸﺪﻩ ! . . .
ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﮎ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﮑﻨﻢ ،
ﺗﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﺪﻫﻢ !
ﺧﺪﺍ ﺧﻨﺪﻳﺪ ! . . .
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺧﺪﺍﯾﺎ ؛
ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻧﻴﺴﺘﻢ ! ؟
ﺗﺎ ﻫﺮﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻢ !
ﺧﺪﺍ ﺍﻣّـﺎ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩ !
ﮔﻮﻳﺎ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻟﺨﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ! ﮔﻔﺖ :
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺁﻓﺮﻳﺪﻡ
ﺗﺎ ﺑﺴﺎﺯﯼ ! . . . ﻧﻪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯽ ! . . .
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺍﺯﻋﻨﺼﺮﯼ ﺑﺮﺗﺮ ﺳﺎﺧﺘﻢ . . .
ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺳﺎﺧﺘﻢ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺏ ﮔـِﻞ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺒﺨﺸﯽ . . .
ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺁﺗﺸﺖ ﺑﺰﻧﻦ ! . . .
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻴﮑﻨﯽ ﻭ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﯼ . . .
ﺑﺎﺧﺎﮎ ﺳﺎﺧﺘﻤﺖ ﺗﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎﺩ ﺑﺮﻗﺼﯽ . . .
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯﺧﺎﮎ ﺳﺎﺧﺘﻢ
ﺗﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺁﺗﺶ ﻭ ﺁﺏ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺍﺩ ! . . .
ﺗﻮ ﺑﺮﺧﻴﺰﯼ ! . . .
ﺳﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﯼ ! . . .
ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ ﺩﺍﻧﻪٔ ﻋﺸﻖ ﺑﮑﺎﺭﯼ ! . . .
ﻭ ﺭﺷﺪ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻴﻮﻩٔ ﺷﻴﺮﻳﻨﺶ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ ! . . .
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﯽ ! . . .
ﭘﺲ ﺑﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺑﺒﺎﻝ . . .
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ !
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ! .


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۱/۱٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ببار بارون ببار غم دارم امشب
مثل خاک کویر تب دارم امشب
ببار بارون به جون نیمه جونم
ببار بارون که هم رنگ جنونم
ببار بارون دلم ماتم گرفته
صدای خون دلم رو غم گرفته
ببار بارون که من داغونم امشب
رفیق ساقی و میخونم امشب
ببار بارون که من ویرونم امشب
مثل دیوونه ها حیرونم امشب
ببار بارون ببار غم دارم امشب
مثل خاک کویر تب دارم امشب
ببار بارون به جون نیمه جونم
ببار بارون که هم رنگ جنونم
ببار بارون دلم ماتم گرفته
صدای خون دلم رو غم گرفته
ببار بارون که من داغونم امشب
رفیق ساقی و میخونم امشب
ببار بارون که من ویرونم امشب
مثل دیوونه ها حیرونم امشب


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۱/٤ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

گر به دولت برسی 
مست نگردی مردی

گر به ذلت برسی 
پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۱/٤ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!
امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٥/۱/٢ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٠ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته ام رقصان نماید

میا بی دف به گور من ای برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید

زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید

بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده است
همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٦ ] [ ٤:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

آیــنده..

همیشه آخر قصه
یکی راهی شده رفته
یکی مبهوت و یاده روزای رفته میوفته
نه اونکه میره میخواد و نه اونکه مونده میخنده
شاید اینجوری قسمت بود
چی میشه بی تو آینده…
بی تو آینده..

 

 

چی میشه بی تو روزایی

که هر لحظه اش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندیدو
نمیشه فکر فردا بود
تموم لحظه هام آهه
خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمردو
چه رویایی که پرپر شد..
یه عمره با خودم تنهام
ولی سخت میشه عادت کرد
نمیشه رفته باشی تو
نمیشه اینو باور کرد
خیابونای تاریکو
یه از خود بی خود شب گرد
یه مشت رویای تو خالی
همه دلتنگتن برگرد..

آیــنده…
آیــنده..

 

چی میشه بی تو روزایی
که هر لحظه اش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندیدو
نمیشه فکر فردا بود
تموم لحظه هام آهه
خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمردو
چه رویایی پرپر شد.


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٤ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

ﻧﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺩﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺟﺎﻧﺎ ﺑﺰﻥ ﺁﺗﺶ ﺗﻨﻢ،ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺳﺎﺯ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﮐﻮﮎ ﮐﻦ، ﺑﺎ ﺳﺎﻏﺮ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ
ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ، ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﯾﻠﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﭼﻨﮕﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺰﻥ، ﺭﺣﻤﯽ ﻧﻤﺎ
ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺖ ﺷﺪﻡ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺗﻨﺒﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﺎﺯ ﮐﻦ، ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﻉ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻦ
ﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻨﻮﻥ، ﺣﺮﻑ ﺍﻫﻮﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﯾﮏ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭ، ﮐﻦ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ
ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻭَﺷﺎﻥ، ﺟﺎﻡ ﮔﻮﺍﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﯾﻮﺳﻒ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻋﺸﻖ، ﺩﺭ ﻣﮑﺘﺐ ﻋﺸﺎﻕ ﺑﯿﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺳﺖ، ﺫﮐﺮ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱٢/۱۳ ] [ ٦:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

تو می روی ولی غمت مرا رها نمی کند
در ازدحام بی کسی دلم چه ها نمی کند/

تو می روی دلی دگر برای من ننمی تپد

نه! این هجوم درد را کسی دوا نمیکند/

برای لحن ساده ات دلم چه تنگ می شود

پس از تو غیر غم، کسی مرا صدا نمی کند/

تمام آرزوی من تو بوده ای و بعد تو

به جز برای شادیت دلم دعا نمی کند/

تمام لحظه های من شب است و موج یاد تو

خدا کند سحر شود ولی خدا نمی کند../


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱٢/٦ ] [ ۳:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﭼﻪ ﺷﺮﺭﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺷﺒﻬﺎ، ﭼﻪ ﺳﺤﺮﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺭﺍﻫﺰﻥ ﺩﻝ ﭼﻪ ﺳﻔﺮﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺧﺒﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﺒﺮﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﻭﺍﻟﻪ ﻭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﺭﺳﻮﺍ ﮐﺮﺩﯼ
ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﮐﺮﺩﯼ
ﺁﺭﯼ ﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﯾﺒﻢ ﺩﺍﺩﯼ
ﺩﻝ ﺳﻮﺩﺍ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺒﯿﺒﻢ ﺩﺍﺩﯼ
ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻟﺐ ﯾﺎﺭﻡ ﺑﻪ ﺭﻗﯿﺒﻢ ﺩﺍﺩﯼ
ﺩﺍﺭﻭﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﻣﻦ ﯾﺎﺩ ﻃﺒﯿﺒﻢ ﺩﺍﺩﯼ

ﻭﺭﻧﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻣَﻬﻢ ﺟﻮﺭ ﻭ ﺟﻔﺎ ﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻫﯿﭻ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱٢/۳ ] [ ٤:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست ...

وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ...

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست ...

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست .

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست .

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیونه ماست .

تا سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ ...

راهی سفر به هیچستانیم ، گله ای هست که از خود داریم .

چاره ای نیست اگر انسانیم ،

درد ما مرگ تفاهم ،

غم ما ، کوچ محبت ؛

غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه ،

اینم از عاقبت عشق ، که تنها شدنه !!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱۱/۳٠ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

ﺗﻮ ﭼﻪ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﻫﺮ ﻧﮕﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﯼ ﻣﻦ
ﭼﻪ ﺟﻨﻮﻧﯽ ، ﭼﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ، ﭼﻪ ﻏﻤﯽ ﺳﺖ ؟
ﯾﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ، ﮐﻪ ﭘﺮ ﻋﺼﻤﺖ ﻭ ﻧﺎﺯ
ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺪ ، ﭼﻪ ﻋﺬﺍﺏ ﻭ ﺳﺘﻤﯽ ﺳﺖ
ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ
ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﮔﺮ
ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﻭﺭﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺧﻮﯾﺸﺘﻨﻢ
ﭘﻮﭘﮑﻢ ! ﺁﻫﻮﮐﻢ
ﺗﺎ ﺟﻨﻮﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﻨﻢ


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱۱/۳٠ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٧ ] [ ۳:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم ازآن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتمهمه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]


دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آنهمه آزادگی بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من , غافل شود از یاد من ,قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود ,وز رشته ی گیسوی خود , بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟
گر شکوه ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم

وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم

وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که در گرداب غم، از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم...


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]
درباره وبلاگ

مرا که میشناسی؟! من خودمم... کسی شبیه هیچکس! کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی... شبیه شعرهایم هستم، شاد، گاهی غمگین، مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر اگر نوشته هایم را بیابی منم همان حوالی ام... شبیه باران پاییزی؛ از فاصــــله ها دور و به عشـــــق نزدیک...
موضوعات وب
 
آرشيو مطالب
امکانات وب

داستان روزانه

.