تنهایی را دوست دارم
به شرط آنکه هر از گاهی،
دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم

 

 


تاريخ : ۱٤٠٠/٦/۱٩ | ۳:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()
در کنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد
کـــس جـای در ایــن خــانه ویــــرانه نــــدارد
دل را بکــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آرد
کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدارد
در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست
آن شمــــع که میســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد
گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی
گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد
ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده چه تاثیــــــــر
راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد
در انجمــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای
دیــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانــــه نـــــدارد
از شــــاه و گــدا هــر کـه در ایــن میـکده ره یافـت
جــز خون دل خـــویــش به پیمـــــــانـه نـــــدارد
تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا
ده روزه عمـــــــــر این همـه افســانـــه نــــــدارد


تاريخ : ۱۳٩٩/۱۱/٥ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود
هزار چشم براه تو از ستاره گشود
چه کویمت که چه بودی چه کرده ئی چه شدی
که خون کند جگرم را ایازی محمود
تو آن نئی که مصلی ز کهکشان میکرد
شراب صوفی و شاعر تر از خویش ربود
فرنگ اگرچه ز افکار تو گره بگشاد
به جرعه دگری نشئه ترا افزود
سخن ز نامه و میزان دراز تر گفتی
به حیرتم که نبینی قیامت موجود
خوشا کسی که حرم را درون سینه شناخت
دمی تپید و گذشت از مقام گفت و شنود
از آن بمکتب و میخانه اعتبارم نیست
که سجده ئی نبرم بر در جبین فرسود

اقبال لاهوری



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/۳۱ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

دیشب گل من غنچه ی خاموش که بودی؟

تا وقت سحر تنگ در آغوش که بودی ؟

 

 من با خبر از شیون و غوغای تو بودم

 ای دل تو به یاد لب خاموش که بودی؟

 

دور از من غمدیده کنار که نشستی؟

در پرتو مهتاب هم آغوش که بودی؟



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/۳۱ | ٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ , ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﯿﻎ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ ..
ﺑﮕﻔﺘﻢ :
ﺧﺎﻟﻘﺎ , ﻳﺎﺭﺏ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﻢ؟
ﮐﺠﺎﺋﯽ ﺗﻮ؟ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﻮ؟ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ
ﻗﻠﺒﻢ؟
ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺴﺘﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﭼﻪ
ﻣﯿﺠﻮﺋﯽ؟
ﺗﻮ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﺭﺍ ﺧﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ...
ﺗﻮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺭﺍ ﺯ ﻓﺮﻫﺎﺩﺵ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ...
ﺳﭙﺮﺩﻯ ﺗﯿﻎ ﺑﺮ ﻇﺎﻟﻢ , ﺑﻪ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ جفا ﮐﺮﺩﯼ ...
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭﺕ , ﺗﻮ ﻇﻠﻢ ﺭﺍ ﻋﻄﺎ
ﮐﺮﺩﯼ ...
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺩﻳﺮﻳﻨﻢ , ﺳﻮﺍ ﮐﺮﺩﻯ ...
ﺳﭙﺲ ﮔﻮﻳﯽ : ﻧﺸﻮ ﮐﺎﻓﺮ ... ؟
ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﻢ ....؟؟
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮔﺮ ﻋﺰﯾﺰﺕ ﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ
ﮔﯿﺮﺩ
ﺗﻮ ﺁﯾﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺻﺒﺮ ﺍﯾﻮﺑﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻗﺮﺁﻥ
ﺟﺎﻭﯾﺪﺕ ﺳﺨﻦ ﺁﺭﯼ؟
ﺗﻮ ﺑﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﮐﻔﺮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮔﻔﺖ .. ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﮔﻔﺖ؟؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺭﺍ ﻫﻮﺱ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﭘﺎﯼ ﻣﯿﮑﻮﺑﻨﺪ 
ﻭ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﻨﺪ ﻋﺠﺐ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﯽ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩﯼ
ﺧﺪﺍ ﺑﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ... ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻯ
ﺧﻄﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺒﺨﺸﻢ ....
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻯ 



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٩ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

دل من تـنها بـود ،


دل من هرزه نـبـود ...


دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا


به کجا ؟!


معـلـوم است ، به در خانه تو !


دل من عادت داشـت ،


که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری


که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...


دل من ساکن دیوار و دری ،


که تو هر روز از آن می گـذری .


دل من ساکن دستان تو بود


دل من گوشه یک باغـچه بـود


که تو هر روز به آن می نگری


راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢۸ | ٦:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()
شبهایم در تنهایی گذشت

روزهایم نیز!

برای خوابهایم لالایی غم انگیز نبودنت را

می خوانم

و در روزهایم زمزمه نداشتنت را تکرار میکنم

انگار سالهاست که رفته ای!!!

انگار سالهاست نبوده ای!!!

انگار که سالهاست حقیقت تلخ بودنم را انکارم می کنی...

بی خیال مرگ، وقتی که هر روز بی تو

می میرم...

بی خیال قرار های نیامده...

وقتی که این قرار نا ارام در من رسوب کرده است...!

بی خیال خاطرات...

بی خیال شبهای تبدار...

بی خیال این حال عاشقانه...

بی خیال این دل تنگ

بی خیال این قلب متروک جا مانده از تو

و ...............

بی خیال من...

وقتی که سالهاست تمام شده ام...!



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٧ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()
دلتنگی ...
بهای احساسیت که از حد گذشته
صبوری‌ ها کردم درین راه
خون دلها خوردم
می‌ بینی‌...؟!
این روزها

که از صبوری‌ به جنون رسیده ام...

باز دلتنگم..!

و دلتنگی‌ بی‌ وقفه عشق می‌ آفریند

و باز عاشقم ؛

و دلتنگت میشوم ؛

و نبودنت را تاب می‌ آورم....

و دوباره و دوباره ها ....

تکرار میشوم....

و هر بار تو را

درین ماجرای‌ هزار و یک شب عشق

صفحه به صفحه

عاشقانه

می‌ سرایم !


تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٧ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

به ساعت نگاه میکنم


حدود سه نصف شب است


چشم میبندم تا مبادا که چشمانت را


از یادت برده باشم


وطبق عادت کنار پنجره می روم


سوسوی چند چراغ مهربان


وسایه های کشتزار شبگردان


خمیده و خاکستری


گسترده بر حاشیه ها


و صدای هیجان انگیز چند سگ


و بانگ آسمانی چند خروس


از شوق به هوا میپرم چون کودکیم


و خوشحال که هنوز


معمای سبز رودخانه از دور


برایم حل نشده است


آری از شوق به هوا میپرم


و خوب میدانم


سال هاست که مرده ام




تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٦ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

همیشه

به انتهای گریه که می رسم

صدای ساده فروغ، از نهایت شب را می شنوم

صدای غروب غزال ها را

صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن!


آرام تر که شدم!

شعری از دفاتر دریا می خوانم

و به انعکاس صدایم

در آیینه اتاق

خیره می شوم

در برودت این همه حیرت

کجا مانده ای آخر؟؟؟



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٥ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.


وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.


وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.


وقتی او تمام کردم

من شروع کردم.


وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.


و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !




تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٥ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز


دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست


در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز


در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز


آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان میبینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز




تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٤ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

چشم مست یار من میخانه می ریزد بهم
محفل مستانه را رندانه می ریزد بهم
دل پریشان میکند امواج گیسوی نگار
تا که موی آن پری بر شانه می ریزد بهم
قطره اشکی که می غلتد ز چشمانش به ناز
از تاثر مرغ دل را لانه میریزد بهم
ای دل آن نا مهربان گر مهربان گردد به من
از نشاط خاطری دنیا نمی ریزد بهم
خاطر مجموع یاران را به بزم اهل دل
نا سپاسی های آن بیگانه می ریزد بهم
روی آسایش ندیدیم از ریاکاران دهر
عیش ما را سبحه صد دانه می ریزد بهم
نازک است از بس نکویی رشته آرامشم
با نسیم بال یک پروانه می ریزد بهم



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٤ | ٤:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

این را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم

چرا که زندگانی را دو چهره است،

کلام، بالی ست از سکوت،

و آتش نیمه ای ست از سرما.


دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،

تا بی کرانگی را از سر گیرم،

و هرگز از دوست داشتنت باز نایستم:

چنین است که من هنوز دوستت نمی دارم.


دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گویی

کلید های نیکبختی و سرنوشتی نامعلوم،

در دست های من باشد.


برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگانی هست،

چنین است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم

و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.




تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢۳ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

دلت بی غم باد دوست من
حقیقتی غم انگیز 
را تآمل بایدت ....
.
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻫﺎ

ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎ ﮐﯿﻒ
ﻭ ﺑﺎ ﮐﻼﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺯﺩﯾﺪﯼ ؟
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ؟
ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ
ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﭼﯿﺰ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﭘﻨﻬﺎ ﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﺶ ﺩﯾﺪ
ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻓﺸﺮﺩﻩ ﮐﺘﺎﺏ
ﻫﻨﺪﺳﻪ ﺍﺵ
ﻭ ﺧﻨﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﻲ
ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﺩﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﮐﺸﻴﺶ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺯ ﺁﺋﻴﻨﻪ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﺳﻼﻡ ﺭﺍﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﻣﻦ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ
ﭘﺲ ﻫﺴﺘﻢ
ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺩ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻣﻦ !
ﻣﻦ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ

ﭼﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﯽ ﺩﺭﺩﺳﺮﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﻇﺮﻓﯽ ﺭﺍ ﭼﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﻌﯽ ﻗﺎﻧﻌﻨﺪ
ﻭﺍﻧﺪﮐﯽ ﺳﮑﻮﺕ

زنده یاد 
" حسین پناهی "



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢۳ | ٥:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

عشق یعنی ....

کودتای چشم تو 
در قلب من

عشق یعنی بی مهابا ما شدن 
عشق یعنی لب بروی لب بلغزد بی امان

عشق یعنی .....

بهترین عصیان دنیا 
آنهم عریان تن به تن...!!!



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢۳ | ٤:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

برق رفته است

کبریت می کشم وشمع را روشن می کنم


مبل و صندلی هستند

میز و دیوار و چیزهای دیگر هم


از تو اما فقط یک جای خالی مانده است


جای خالی ِ دستت بر قاشق

جای خالی ِ پایت در کفش

جای خالی ِ حضورت در من




تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

با تو، حکایتی دگراین دل ما بسر کند

شب سیاه قصه، را هوای تو سحرکند

باورما نمیشود ، در سر ما نمیرود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم

چاره کار ما تویی ، یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر ، مرگ مگر اثر کند

مجرم ازاده منم ، تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی ، حکم سحر گاه تویی



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٢ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

ﻣﻦ ﻏﺮﯾﺒﻢ ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﺮ ﺍﻣﯿﺪ ﻟﻄﻒ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﻮﯼ ﻟﻄﻒ ﺍﻭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﮔﺮﻓﺖ
ﺫﺭﻩﻫﺎﯼ ﺭﯾﮓ ﻫﻢ ﺟﺎﻧﻬﺎ ﮔﺮﻓﺖ
ﺗﺎ ﺑﺪﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﻬﺮ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﺴﺖ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺁﻣﺪﻡ



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٢ | ٥:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()

 



تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢۱ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید ش | نظرات ()
  • وب کالای هفتصد | وب آراسته