پست ثابت

تنهایی را دوست دارم
به شرط آنکه هر از گاهی،
دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم

 

 


موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱٤٠٠/٦/۱٩ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

من از مردن نمی ترسم

من از مردن نمی ترسم.
که مردن اتّفاق بین آدم هاست

من از آن لحظه می ترسم 
که من باشم 
و یادم ...
خاطرم 
فکرم

نگاهم
ناله ام 
آهم

گلویم
گریه ام 
بغضم

صدایم 
شکوه ام
شعرم 


به زیر تلّی از آوار ساعت ها کفن پوسد

من از مردن نمی ترسم 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٦/۱٥ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

در آن شهر غریب

آشفته ام در این بیابان 
بی تو...
دلواپسم برای روزهای تو
در آن شهر غریب
از آینه های مقابل ات.
دلتنگم...
دلواپست
بی امان
بی پیوسته
نفس نفس زنان
بی حوصله
یادت می کنم....


موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٦/۱۳ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دوباره تکرار داستان همیشگی

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را  ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٦/۱٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

لمس کن

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

 

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ...

 

لمس کن لحظه هایم را ...

 

 

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬


 

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٦/٩ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

شرمسارِ توام ای دیده

شرمسارِ توام ای دیده ازین گریۀ خونین
که شدی کور و تماشایِ رُخش سیر نکردی
وای از دستِ تو ای شیوۀ عاشق‌کشِ جانان
که تو فرمانِ قضا بودی و تغییر نکردی
عشقْ همدست به تقدیر شد و کارِ مرا ساخت
برو ای عقل، که کاری تو به تدبیر نکردی


موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٦/٤ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد

تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد

خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی

وز ننگ آشنایان، بر جا اثر نباشد

گوری بده، خدایا! زندان پیکر من

تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد

پایم چو پایه ی رز، یارب شکسته بهتر

تا از حریم خویشم، بیرون گذر نباشد

پیمانه ی تنم را، بشکن که بر لب من

لب های باده نوشان، شب تا سحر نباشد

چون موج از آن سزایم این سرشکستگی شد

کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد

در شام غم که گردد، همراز و همدم من؟

اشکم اگر نریزد، آهم اگر نباشد

سیمین! منال کاینجا، چون شاخ گل نروید

چون دانه هر که چندی خاکش به سر نباشد

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد

تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد

خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی

وز ننگ آشنایان، بر جا اثر نباشد

گوری بده، خدایا! زندان پیکر من

تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد

پایم چو پایه ی رز، یارب شکسته بهتر

تا از حریم خویشم، بیرون گذر نباشد

پیمانه ی تنم را، بشکن که بر لب من

لب های باده نوشان، شب تا سحر نباشد

چون موج از آن سزایم این سرشکستگی شد

کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد

در شام غم که گردد، همراز و همدم من؟

اشکم اگر نریزد، آهم اگر نباشد

سیمین! منال کاینجا، چون شاخ گل نروید

چون دانه هر که چندی خاکش به سر نباشد

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد

تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد

خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی

وز ننگ آشنایان، بر جا اثر نباشد

گوری بده، خدایا! زندان پیکر من

تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد

پایم چو پایه ی رز، یارب شکسته بهتر

تا از حریم خویشم، بیرون گذر نباشد

پیمانه ی تنم را، بشکن که بر لب من

لب های باده نوشان، شب تا سحر نباشد

چون موج از آن سزایم این سرشکستگی شد

کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد

در شام غم که گردد، همراز و همدم من؟

اشکم اگر نریزد، آهم اگر نباشد

سیمین! منال کاینجا، چون شاخ گل نروید

چون دانه هر که چندی خاکش به سر نباشد



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٦/۱ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

گر زلف پریشانت در دست صبا افتد

گر زلف پریشانت در دست صبا افتد

هرجا که دلی باشد در دام بلا افتد

ماکشتی صبرخود دربحرغم افکندیم

تاآخر از این طوفان هر تخته کجا افتد

هرکس به تمنائی فال ازرخ او گیرند

بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد

گرزلف سیاهت رامن مشک ختاگفتم

در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد

آخرچه زیان افتد سلطان ممالک را

کو را نظری روزی بر حال گدا افتد

آن باده که دلهارااز غم دهد آزادی

پرخون جگر گردد چون دور بما افتد

احوال دل حافظ از دست غم هجران

چون عاشق سرگردان کزدوست جداافتد



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۳٠ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

عشق یعنی....

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٢٩ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دکترعلی شریعتی

هیچ نمیدانم چرا...

اما می دانم کس دیگری درون من پا گذاشته است

و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است

که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم؛

در خودم بیارامم.

از ((بودن)) خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ...

اوه! چه می کشم!

چه خیال انگیز و جانبخش است ((اینجا نبودن))...



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٢۸ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

نمیدانم

نمیدانم تا به کی این انسان تبعید شده

باید در گمراهی محض باقی بماند

آخر خدایا مگر گناه انسان چه بود

که اینگونه انسانیت را بر زمین نهاد و گریخت

صداقت ، دوستی ، عشق و محبت را

در کجای راه زندگی نهاده است که اینچنین

 به حیله و نیرنگ و رنگ و ریا پناه آورده است

دلم از اینهمه بیخبران خود فراموش کرده گرفته است

نمی دانند با خود چه کردند

و باز نمی دانند با ما چه میکنند.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٢٥ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی 

 

به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

 

چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم

 

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

 

چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم

 

سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی

 

در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفته

 

میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

 
تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٢٢ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

به همین سادگی

ای رویا نشین خوابهای من

از گذرگاه خیال که می گذرم

ترا با تن پوشی از گلهای یاس می بینم

که در کنار ترانه های سروده شدهء دلم
.
زیر باران خاطره هایم

با چشمانی به عمق دریا

نگاهم میکنی و مرا بسوی خود می خوانی
.
و من با گامهایی به وسعت

تمام عاشقانه های دلم

به سوی تو می شتابم

تا فاصله ها را در پس

پرده های زمان کم کنم

و تو را ای رویاهای شبانه ام

در آغوش بگیرم

و لحظه ای هر چند کوتاه

در تو گم شوم

و تمامیِ ِ زمزمه های عاشقانه

را در گوشت نجوا کنم

وبگویم از این همه

و آن همه فقط

ترنم تو را می خواهم وبس

به همین سادگی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٢۱ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

عشق من شعله ور شد

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

تابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٢٠ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دست ها بالا بود

دست ها بالا بود

هرکس سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود!

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر؟!

یک پاسخ!

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق ان وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها

شاید از وسعت ان بود که بی پاسخ ماند



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱٩ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

قیصر امین پور

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره

 یک ذره آفتاب و کمی پنجره 

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ

 آیینه بود و آب و کمی پنجره 

در این سیاه چال سراسر سوال

 

چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید

با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب

یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱۸ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

اسماعیل شاهرودی

من در این نقطه دور ،

 

من در این شام سیاه ،

من بدین مرتبه

که از آن نیست کسی برتر (بر تخت غرور)

می ستایم دل انسانی را

که به جای دل انسان دگر

اشک می ریزد

بر سر دامن انسانی زندانی،

که پریشان و سرشکش به رخ آویخته است

از برای دل انسان پریشان دگر.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱٧ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دیر گاهی است در این تنهایی

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد

نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است


موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱٧ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

باران که بیاید شعر هم، خواهم نوشید..

وقتی که دستها رو به اسمان و
تمامی نگاه به ابرهای باد آور،
 تشنگی را فریاد میکنم و
باران را.
هوای دل دیریست که ابریست،
و در حوالی پر ملال و پر از سکوت شب،
بی چراغ و بی کلمه،
مویه نویس، رنگین ترین رویاهای بارانم ،
در دفتر زندگی.
هنوز هم در باور خشکیده ی آسمان،
بی ماه و بی خورشید،
رویا میبینم.
رویا میبینم که شبنم شبنم باران خواهد بارید.
گلها سیراب و 
کبوتران خسته بر بام این کلبه برخواهند گشت.
رخساره ی کهنسالی و 
لبهای تشنه و ترک خورده،
خیس بوسه باران خواهد شد.
و هنوز هم درین باورم،
رد رنگین کمان،
از پنجره ها و در های بسته،
خواهد گذشت و 
و هوای این خانه،
پر از بوی باران و بابونه خواهد شد.
و هنوز بر این باورم،
رویاهای تشنگان دریا،
روزی یا شعر میشوند و خواهند سرایید،
و یا باران میشوند و خواهند بارید.
باران را به انتظار نشسته ام
باران که بیاید
شعر هم، خواهم نوشید...

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱٦ ] [ ۳:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

قاصدک

قاصدک غم دارم،غم آوارگی ودربه دری،غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند

همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند

مادر من غم هاست

مهدو گهواره ی من ماتم هاست

قاصدک دریابم!روح من عصیان زده وطوفانیست،آسمان نگاهم بارانیست

قاصدک غم دارم،غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم،غم من صحراهاست،افق تیره ی آنجا پیداست

قاصدک،دیگرازاین پس منم وتنهایی

وبه تنهایی خود درهوس عیسایی

وبه عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی

قاصدک زشتم من،زشت چون چهره ی سنگ خارا،زشت مانند زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم، میگریزم به جهانی که در آن پستی نیست

پستی و مستی و بد مستی نیست

میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!!!!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱٢ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

سیب(حمیدمصدق)

تو به من میخندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

وقتی که

وقتی که درها بسته و همه چیز بی صداست

وقتی که خنجر نگاهت بر روی گلوی ناله هاست

وقتی دیدی همراه صدای باد صدای غمگینی می آید

وقتی که از گذر ثانیه ها خسته شدی

و نگاه و دلت از همه آیینه ها گرفت

وقتی که دلت گرفت و خواستی گریه سر کنی

و شب را با گریه هایت سحر کنی ، گریه کن

به یاد عشق گریه کن ، به یاد تنهایی گریه کن

به یاد صداقت ، دوستی ، محبت و قلب های شکسته

به یاد پاییز زندگانی گریه کن

به یاد پاییز باش ، که تا مرگ فاصله ای نیست.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

و امان از ظاهراً با خردان

همه از زندگی فقط نامش را یدک می کشند

و از مفهوم آن فقط زنده بودن را می دانند

و میخواهند خود را فریب دهند که آری ما هم زنده ایم

ولی خودشان می دانند که این حقیقت را باوری نیست

پس چرا زنده ایم ، که زنده های مرده ایم

همه ادعا می کنند که عاشقند 

همه وانمود می کنند که با محبتند

ولی دریغا هیچکدام نمی دانند

که معنای حقیقی عشق یعنی چه

و چنان آن را به لجن کشیده اند

که از نام مقدسش بوی تعفن برخاسته است

همه جا ناپاکی ، همه جا نیرنگ و تظاهر

و امان از ظاهراً با خردان

که چیزی از آنها نمی گویم

ـ و امان ـ

امان از مردمی که من هم یکی از آنانم.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٩ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

تو می‌ دانی(شمس لنگرودی)

تو می‌ دانی
شب‌ ها از خواب پریدن و دنبال تو گشتن یعنی چی ؟
نه ، نمی‌ دانی
بی قراری روز را هم نمی‌ دانی
من اما این بلا را دوست دارم
که آوار خیالت بر سرم باشد
دوست دارم
خودم را در این خرابی
آواره‌ ات ببینم
نبودنت را ولی دوست ندارم
این دیگر خارج از توان من است
رنج‌ های دنیا را
به یک لبخندت می‌ خرم
این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم
همین که بدانم می‌ آیی
لبا‌س‌ هام را عوض می‌ کنم
به خودم عطر می‌ زنم
آماده و منتظر
جلو در می‌ ایستم
و به انتهای خیابان نگاه می‌ کنم
انتظارت را دوست دارم
گفتم که !
ته خیابان را دوست دارم



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۸ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دلم می‌گیرد از آدمها...

دلم می‌گیرد از آدمها... 

دلم می‌گیرد از آدم هایی که کر میشوند

 که نشنوند فریاد شکستنت را

 کور میشوند که نبینند تنهایت را

 بی‌ قلب میشوند که حس نکنند نیازت را 
چه دلگیرم از آدمها

 آدمهای که همیشه کسی‌ بود به وقت تنهایی و نیازشان

 اما حال آنها نیستند برای همان آدمها به وقت بی‌ کسی‌شان

چه سخت است آدم بودن و چه دردناک است آدم باشی‌ اما تنها



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

اینجا

اینجا
همین حدود رویا
در نی نوای نی و 
دل محزون دوات
سر انگشت خسته در خواب صفحه میلغزد.
مشقهای نانوشته ام در پرده ی خاطرات
سطرهایی در یک دوستت دارم نا تمام و 
کلماتی که میل به کرسی ندارند.
خسته ام
خسته.
مرا میشنوی باران؟؟
باران!!
باران!!
در خواب کدام دریا رفته ای که 
چشمهای پر از انتظار و 
لبهای خشکیده ام را 
در عذاب سرگردانی عقربکهای ساعت نمی بینی؟؟
چند رود گریه و 
چند دفتر نانوشته از تکلم رویاها میخواهی
تا بدانی که هرشب مهمانی گریه دارم
بی چرآغ و  بی فریاد؟؟


موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٦ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

از کفر من تا دین تو(افشین یدالهی)

از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست

دلخوش به فانوسم نکن، اینجا مگر خورشید نیست

با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من

چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من

بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود

حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود

با عشق آنسوی خطر جائی برای ترس نیست

در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود

چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

گر جان برود شاید من زنده به جانانم

آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

 

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

 

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

 

ای روی دلارایت مجموعه زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

 

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من

چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم

 

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم

 

ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

 

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند

از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

 

در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

 

دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

 

در خفیه همی‌نالم وین طرفه که در عالم

عشاق نمی‌خسبند از ناله پنهانم

 

بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد

تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم

 

گویند مکن سعدی جان در سر این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/٤ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

سفره ای که پهن شد، اینبار خالی از دلتنگی بود.

سفره ای که پهن شد، اینبار خالی از دلتنگی بود.
فقط... بوی گلاب بود و گلهای بی ریشه و درحال مرگ.
بین آنهمه سکوت، مرور یک خط از قصه های تو برای گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهی... قصد دیدار، هرچه بود از نیاز بود... به خدای بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتی، رو کردی وقتی دیدی از نشان دادن زخمهایم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن این است که از پشت پنجره ای که تو باز کردی، گاهی خدای تو را میبینم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش میکند و تو آنطرفتر، درسایه یک درخت، آوازهای خدا را زمزمه میکنی.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۳ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

سهراب سپهری می گوید

یک جوریست این روزها. اینهمه حرف بود و گوش نبود و وقتی گوشی بود، حوصله حرف نبود.
فکرکن...
چه زود گذشت اینهمه روز و ثانیه و....
اینهمه ثانیه های بیخیال که تنها کارشان همین گذشتنشان بود که همین «گذشت» را هم از ثانیه ها یاد نگرفتیم.
برزخ مسخره ایست ... اینکه تصمیم بگیری که مدیون این ثانیه های زودگذر باشی یا نفرینشان کنی.
لعنت به این ثانیه های عزیز !



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

اگر

اگر روزی در این دنیا شکستی... اگر بر نارفیقان دل تو بستی... اگر عاشق شدی عشقت تو را راند... اگر پایت به گرداب فنا ماند... اگر غمگین شدی غم با تو پیوســت... . . بدان در اوج نابودی خدا هست

 


موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

تلنگر میزند امشب . . .

تلنگر میزند امشب . . .

کسی بر سقف این خانه



تویی باران . . .!؟

تویی مهمان ناخوانده . . .



بزن باران . . ..




تو هم زخمی بزن بر زخم این خانه

بزن آهنگ زیبایت

صدای چک چکه سازت

میان کاسه خالی . . .




شکنجه میکند امشب

من تنهای زندانی

تو ای باران

از این ویرانه دل بگذر

یقین بیرون این خانه




هزاران دل هوای عاشقی دارند . . .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٥/۱ ] [ ۳:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

اقبال لاهوری

تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود
هزار چشم براه تو از ستاره گشود
چه کویمت که چه بودی چه کرده ئی چه شدی
که خون کند جگرم را ایازی محمود
تو آن نئی که مصلی ز کهکشان میکرد
شراب صوفی و شاعر تر از خویش ربود
فرنگ اگرچه ز افکار تو گره بگشاد
به جرعه دگری نشئه ترا افزود
سخن ز نامه و میزان دراز تر گفتی
به حیرتم که نبینی قیامت موجود
خوشا کسی که حرم را درون سینه شناخت
دمی تپید و گذشت از مقام گفت و شنود
از آن بمکتب و میخانه اعتبارم نیست
که سجده ئی نبرم بر در جبین فرسود

اقبال لاهوری



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/۳۱ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

دیشب گل من غنچه ی خاموش که بودی؟

دیشب گل من غنچه ی خاموش که بودی؟

تا وقت سحر تنگ در آغوش که بودی ؟

 

 من با خبر از شیون و غوغای تو بودم

 ای دل تو به یاد لب خاموش که بودی؟

 

دور از من غمدیده کنار که نشستی؟

در پرتو مهتاب هم آغوش که بودی؟



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/۳۱ ] [ ٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ

ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ , ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﯿﻎ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ ..
ﺑﮕﻔﺘﻢ :
ﺧﺎﻟﻘﺎ , ﻳﺎﺭﺏ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﻢ؟
ﮐﺠﺎﺋﯽ ﺗﻮ؟ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﻮ؟ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ
ﻗﻠﺒﻢ؟
ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺴﺘﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﭼﻪ
ﻣﯿﺠﻮﺋﯽ؟
ﺗﻮ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﺭﺍ ﺧﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ...
ﺗﻮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺭﺍ ﺯ ﻓﺮﻫﺎﺩﺵ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ...
ﺳﭙﺮﺩﻯ ﺗﯿﻎ ﺑﺮ ﻇﺎﻟﻢ , ﺑﻪ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ جفا ﮐﺮﺩﯼ ...
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭﺕ , ﺗﻮ ﻇﻠﻢ ﺭﺍ ﻋﻄﺎ
ﮐﺮﺩﯼ ...
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺩﻳﺮﻳﻨﻢ , ﺳﻮﺍ ﮐﺮﺩﻯ ...
ﺳﭙﺲ ﮔﻮﻳﯽ : ﻧﺸﻮ ﮐﺎﻓﺮ ... ؟
ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﻢ ....؟؟
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮔﺮ ﻋﺰﯾﺰﺕ ﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ
ﮔﯿﺮﺩ
ﺗﻮ ﺁﯾﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺻﺒﺮ ﺍﯾﻮﺑﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻗﺮﺁﻥ
ﺟﺎﻭﯾﺪﺕ ﺳﺨﻦ ﺁﺭﯼ؟
ﺗﻮ ﺑﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﮐﻔﺮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮔﻔﺖ .. ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﮔﻔﺖ؟؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺭﺍ ﻫﻮﺱ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﭘﺎﯼ ﻣﯿﮑﻮﺑﻨﺪ 
ﻭ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﻨﺪ ﻋﺠﺐ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﯽ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩﯼ
ﺧﺪﺍ ﺑﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ... ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻯ
ﺧﻄﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺒﺨﺸﻢ ....
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻯ 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٩ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دل من

دل من تـنها بـود ،


دل من هرزه نـبـود ...


دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا


به کجا ؟!


معـلـوم است ، به در خانه تو !


دل من عادت داشـت ،


که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری


که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...


دل من ساکن دیوار و دری ،


که تو هر روز از آن می گـذری .


دل من ساکن دستان تو بود


دل من گوشه یک باغـچه بـود


که تو هر روز به آن می نگری


راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢۸ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

وقتی که سالهاست تمام شده ام...!

شبهایم در تنهایی گذشت

روزهایم نیز!

برای خوابهایم لالایی غم انگیز نبودنت را

می خوانم

و در روزهایم زمزمه نداشتنت را تکرار میکنم

انگار سالهاست که رفته ای!!!

انگار سالهاست نبوده ای!!!

انگار که سالهاست حقیقت تلخ بودنم را انکارم می کنی...

بی خیال مرگ، وقتی که هر روز بی تو

می میرم...

بی خیال قرار های نیامده...

وقتی که این قرار نا ارام در من رسوب کرده است...!

بی خیال خاطرات...

بی خیال شبهای تبدار...

بی خیال این حال عاشقانه...

بی خیال این دل تنگ

بی خیال این قلب متروک جا مانده از تو

و ...............

بی خیال من...

وقتی که سالهاست تمام شده ام...!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٧ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دلتنگی ...

دلتنگی ...
بهای احساسیت که از حد گذشته
صبوری‌ ها کردم درین راه
خون دلها خوردم
می‌ بینی‌...؟!
این روزها

که از صبوری‌ به جنون رسیده ام...

باز دلتنگم..!

و دلتنگی‌ بی‌ وقفه عشق می‌ آفریند

و باز عاشقم ؛

و دلتنگت میشوم ؛

و نبودنت را تاب می‌ آورم....

و دوباره و دوباره ها ....

تکرار میشوم....

و هر بار تو را

درین ماجرای‌ هزار و یک شب عشق

صفحه به صفحه

عاشقانه

می‌ سرایم !


موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٧ ] [ ٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

حسین پناهی(به ساعت نگاه میکنم)

به ساعت نگاه میکنم


حدود سه نصف شب است


چشم میبندم تا مبادا که چشمانت را


از یادت برده باشم


وطبق عادت کنار پنجره می روم


سوسوی چند چراغ مهربان


وسایه های کشتزار شبگردان


خمیده و خاکستری


گسترده بر حاشیه ها


و صدای هیجان انگیز چند سگ


و بانگ آسمانی چند خروس


از شوق به هوا میپرم چون کودکیم


و خوشحال که هنوز


معمای سبز رودخانه از دور


برایم حل نشده است


آری از شوق به هوا میپرم


و خوب میدانم


سال هاست که مرده ام




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٦ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

همیشه

همیشه

به انتهای گریه که می رسم

صدای ساده فروغ، از نهایت شب را می شنوم

صدای غروب غزال ها را

صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن!


آرام تر که شدم!

شعری از دفاتر دریا می خوانم

و به انعکاس صدایم

در آیینه اتاق

خیره می شوم

در برودت این همه حیرت

کجا مانده ای آخر؟؟؟



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٥ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

دکتر شریعتی

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.


وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.


وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.


وقتی او تمام کردم

من شروع کردم.


وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.


و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٥ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت(حمید مصدق)

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز


دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست


در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز


در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز


آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان میبینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

چشم مست یار من میخانه می ریزد بهم

چشم مست یار من میخانه می ریزد بهم
محفل مستانه را رندانه می ریزد بهم
دل پریشان میکند امواج گیسوی نگار
تا که موی آن پری بر شانه می ریزد بهم
قطره اشکی که می غلتد ز چشمانش به ناز
از تاثر مرغ دل را لانه میریزد بهم
ای دل آن نا مهربان گر مهربان گردد به من
از نشاط خاطری دنیا نمی ریزد بهم
خاطر مجموع یاران را به بزم اهل دل
نا سپاسی های آن بیگانه می ریزد بهم
روی آسایش ندیدیم از ریاکاران دهر
عیش ما را سبحه صد دانه می ریزد بهم
نازک است از بس نکویی رشته آرامشم
با نسیم بال یک پروانه می ریزد بهم



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٤:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

پابلو نرودا

این را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم

چرا که زندگانی را دو چهره است،

کلام، بالی ست از سکوت،

و آتش نیمه ای ست از سرما.


دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،

تا بی کرانگی را از سر گیرم،

و هرگز از دوست داشتنت باز نایستم:

چنین است که من هنوز دوستت نمی دارم.


دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گویی

کلید های نیکبختی و سرنوشتی نامعلوم،

در دست های من باشد.


برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگانی هست،

چنین است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم

و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢۳ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

زنده یاد " حسین پناهی "

دلت بی غم باد دوست من
حقیقتی غم انگیز 
را تآمل بایدت ....
.
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻫﺎ

ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎ ﮐﯿﻒ
ﻭ ﺑﺎ ﮐﻼﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺯﺩﯾﺪﯼ ؟
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ؟
ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ
ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﭼﯿﺰ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﭘﻨﻬﺎ ﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﺶ ﺩﯾﺪ
ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻓﺸﺮﺩﻩ ﮐﺘﺎﺏ
ﻫﻨﺪﺳﻪ ﺍﺵ
ﻭ ﺧﻨﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﻲ
ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﺩﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﮐﺸﻴﺶ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺯ ﺁﺋﻴﻨﻪ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﺳﻼﻡ ﺭﺍﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ !
ﻣﻦ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ
ﭘﺲ ﻫﺴﺘﻢ
ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺩ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻣﻦ !
ﻣﻦ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ

ﭼﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﯽ ﺩﺭﺩﺳﺮﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﻇﺮﻓﯽ ﺭﺍ ﭼﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﻌﯽ ﻗﺎﻧﻌﻨﺪ
ﻭﺍﻧﺪﮐﯽ ﺳﮑﻮﺕ

زنده یاد 
" حسین پناهی "



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢۳ ] [ ٥:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

عشق یعنی ....

عشق یعنی ....

کودتای چشم تو 
در قلب من

عشق یعنی بی مهابا ما شدن 
عشق یعنی لب بروی لب بلغزد بی امان

عشق یعنی .....

بهترین عصیان دنیا 
آنهم عریان تن به تن...!!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢۳ ] [ ٤:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

جای خالی

برق رفته است

کبریت می کشم وشمع را روشن می کنم


مبل و صندلی هستند

میز و دیوار و چیزهای دیگر هم


از تو اما فقط یک جای خالی مانده است


جای خالی ِ دستت بر قاشق

جای خالی ِ پایت در کفش

جای خالی ِ حضورت در من




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٢ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]

با تو، حکایتی دگراین دل ما بسر کند

با تو، حکایتی دگراین دل ما بسر کند

شب سیاه قصه، را هوای تو سحرکند

باورما نمیشود ، در سر ما نمیرود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم

چاره کار ما تویی ، یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر ، مرگ مگر اثر کند

مجرم ازاده منم ، تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی ، حکم سحر گاه تویی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٢ ] [ ٦:٢٤ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

مولانا

ﻣﻦ ﻏﺮﯾﺒﻢ ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﺮ ﺍﻣﯿﺪ ﻟﻄﻒ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﻮﯼ ﻟﻄﻒ ﺍﻭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﮔﺮﻓﺖ
ﺫﺭﻩﻫﺎﯼ ﺭﯾﮓ ﻫﻢ ﺟﺎﻧﻬﺎ ﮔﺮﻓﺖ
ﺗﺎ ﺑﺪﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﻬﺮ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﺴﺖ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺁﻣﺪﻡ



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢٢ ] [ ٥:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید ش ]

گاهی

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٦/٤/٢۱ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید ش ]